Storyline
میکا به لهستان میآید تا به دیدار پدرش در بیمارستان برود. پدری که دچار ضایعه شدید مغزی و از دست دادن حافظه است. این نخستین دیدار آنها در سالهای اخیر است و پدر او گمان میکند که آنها هنوز با هم زندگی میکنند و او هنوز نوجوان است. برای مدت کوتاهی میکا همراه پدرش در سردرگمی او میشود و با نرمی او را از پیچ و خم ذهن در حال افولش عبور میدهد. در حین انجام این کار، او راهی سفر در زندگی خود میشود.