پاننکا
Panenka
ورا پیشنهاد دوستش کایتان را میپذیرد که برای او در کارخانه عروسکسازی دومینیک شغلی ترتیب میدهد. این دختر پرشور به قدری کارفرمایش، آنتونین دومینیک، را تحت تأثیر قرار میدهد که او عاشقش میشود. مادر دومینیک به علاقه پسرش به ورا پی میبرد و بلافاصله او را اخراج میکند. کایتان که در استودیو مجسمهساز ویر کار میکند و در تولید عروسکهای مکانیکی که میتوانند برای تبلیغ کالاها استفاده شوند، مشغول است، از ورا کمک میخواهد...