خط داستانی
دختر موهایش را زد و هر جا که نگاه میکرد برای یافتن داماد پیش میرفت. پیرمرد عجیبی با روپوش بارانی شفاف به او میپیوندد. روی شانهٔ او ابزارِ سهدری دراز وجود دارد. پدربزرگ با اصرار او را به سمت کلیسا میبرد تا به کسی غسل تعمید بدهد و پدرخواندهٔ نخستین باید باشد. «نمیتوانم به کلیسا بروم»، دختر اعتراض میکند. در پیِ رویدادهای گوناگون از مزرعهٔ شکوفا تا رودخانهٔ سرد، او دستبهدست میگردد، در میان راه حلقهای تزیین میکند و با پرهای شاخدارِ رنگارنگ از آب جمعآوری میکند. اتفاقات زیادی در راه میافتند و در نهایت عروسی اتفاق میافتد و دختران با پیراهنهای گلدوزیشده با گلها و پرچمهای خرمایی روی شانههایشان با آنها میرانند و در صحنهٔ جلویی دختر همراه با داماد است.