خط داستانی
کمال و جبّار که رویای رفتن به استانبول را دارند، مغازههای خود را در آدانا میفروشند. کمال به استانبول میآید تا پول مغازه را بگیرد. در اینجا او با آ دسل ملاقات میکند و بین آنها نزدیکی ایجاد میشود. در همین حین، او متوجه میشود که جبّار باید برای گرفتن پول بیاید. جبّار روز بعد به استانبول میرسد و اعتراف میکند که پول برای مغازه نیست، بلکه به دلیل اینکه او یک خبرچین است. کمال که متوجه میشود در مشکل هستند، سعی خواهد کرد از این وضعیت خارج شود در حالی که از عایشه نیز مراقبت میکند.