خط داستانی
پس از مرگ پدرش، صالح مسئول تأمین مخارج مادرش میشود. صالح و دوستش عدنان هر دو عاشق مروارید هستند و عدنان که توسط صالح بزرگ شده، احساسات خود را فدای صالح میکند تا او بتواند با مروارید ازدواج کند. عباد، صاحب یک کافه در بندر، نیز عاشق مروارید است و به صالح توصیه میکند که با او ازدواج نکند. صالح به دریا میرود تا مروارید بگیرد. او به عمق آب فرو میرود و بازنمیگردد...