خط داستانی
مجسمههای قدیسان و جسدهای عریان کنار هم نشستهاند. رودیو، مجسمهساز جوان، و تاتسی، رقاص، در قلمروهای متفاوتی به نظر میرسند اما با دیواری باریک که هیچکس جرات عبور از آن را ندارد از هم جدا نیستند چون برای آنها این مسئله تابو است. اما همه چیز پس از آنکه رودیو تاتسی را از دستگیری پلیس در ناحیه بار کندۀ بیکنی بیرون میآورد تغییر میکند. رودیو او را داخل کارگاهشان پنهان میکند؛ پدرش آنجا را به بهشت روی زمین مینامد و آنجا مجبور میشوند تفاوتهایشان را بپذیرند و اصول خود را آزمایش کنند. رویدادی تراژیک آنها را به سفری میبرد که میتواند آنها را برای همیشه تغییر دهد.