خط داستانی
داستان پسربچه یتیمی به نام میچالک که دلال سبزیفروش حریص هابوش میخواهد با فریب او را از خانهاش بیرون آورد تا برایش گنجی فراهم کند و او را در غاری تاریک رها میکند روزگار ایام بیرونی او با راهنمایی دوش از سوی لرد Radhošť به سوی گلی جادویی در باغی افسونشده میبرد پسر باید از موانع جادوی جادوگر عبور کند و به عنوان مردی بزرگ بازگردد جادوگر ظلمانی کنتس بنلکا را از قلعه میرباید و میچالک برای یافتن او از راه میافتد