آخرین آرزو
در جریان حمله روسیه به اوکراین، آنخل فلورس، بازیگر اسپانیایی پرامید، برای انجام آخرین آرزوی در حال مرگ معلم تئاترش میگل لاما به اسپانیا برمیگردد. ده سال قبل، به دلیل تراژدی شخصی، آنخل به مکزیک فرار میکند و در آنجا به ستارهٔ سریالهای تلویزیونی تبدیل میشود. آخرین آرزوی میگل لاما برای آنخل این است که به صومعهای دورافتاده در کوههای شمالی اسپانیا برود و هر صفحه از رمان هزار صفحهای دوستدورخ داستایوفسکی به نام برادران کارامازوف را سه بار بخواند، سپس هر شب به گورستان صومعه برود و دربارهٔ پیشرفت خواندن با او صحبت کند. این تجربهٔ رازآلود نقشهٔ اسرار تراژدی آنخل را فاش میکند و به درک نقش مطالعه در بهبود زخمهای درونیاش کمک میکند. آنخل همچنین میآموزد که هیچ دیکتاتوری در شرق، غرب، جنوب یا شمال که بهانهٔ خود را از بین میبرد نمیتواند اهمیت ادبیات اصیل را به عنوان سنگ بنای بشریت از میان بردارد.