خط داستانی
سال ۱۹۸۸ است. yamabuki پسربچهای هشت ساله است که در خانوادهای سنتی بزرگ میشود؛ هر عضو خانواده مشکلات و اسراری دارد که سعی میکند پنهان کند. پدر شرکت ساختمانی شکستخوردهای دارد و رابطهای محرمانه با زنی دیگر برقرار است. مادر با افسردگی شدید دست و پنجه نرم میکند زیرا از مرگ فرزند خردسال خود قادر به سازگاری نیست. پدربزرگ که زمانی مهندس ساختمان بود، آرزو دارد شهربازی بسازد اما بینتیجه میماند. مادربزرگ فروشگاهی کوچک دارد و اجناسی با منشأ تقلبی میفروشد. خواهر از دروغهای پیشینیانش خسته است و به دنبال روشی برای فرار از خانه میگردد. در این آشفتگی، یامابوکی برای آرامش به نوازش سگ خیالی میپردازد