خط داستانی
بازگرداندن عزیزم - داستانی است درباره دختری زیبا به نامِ ورّا که کُلن را مینوازد. ذاتاً بسیار آرام است و به همین دلیل همه او را سادهلوح میپندارند. در یک عروسی که از او برای سرگرم کردن مهمانان با موسیقیاش دعوت شده بود، ورّا با دو مرد جوان آشنا میشود: والاد، نقاشی سرکش، و آنتوان، مرد موفق و جاهطلب. پدر والاد، سرگئی ارلوف، مردی مشهور و ثروتمند است. والاد نمیتواند او را به خاطر ترک مادرش ببخشد و به دلیل خودکشی دوشیزهای که نامزدش بود و خانوادهاش هیچکدام او را نپذیرفتند، او را مقصر میداند. آنتوان با دختر سرژ، ایلونا، ازدواج کرده و رؤیای لحظهای را در سر میپروراند که شرکت پدرزنش را به دست بگیرد. ورّا که نمیداند آنتوان ازدواج کرده است به او قلبش را میدهد. وقتی فهمید که او ازدواج کرده است، به دلیل عشق عمیقی که به او دارد، با او همخوابگی میکند. همسر آنتوان، ایلونا، که فردی روانی-ناراضی است، از رابطهشان باخبر میشود...